نویسنده: شاه پور نایب زاده
روزنامه نگار
یک سال دوری از وطن، کشور عزیزم افغانستان گذشت، کشوری که با هزاران امید و آرزوی برای آبادی او تلاش نمودم.
پس از سال ها مبارزه در عرصه های گوناگون، ایفاء وظیفه در بخش های مختلف، حکومت جمهوری اسلامی افغانستان بدست گروه تروریستی طالبان سقوط نمود.
اما من و تعدادی از جوانان دوباره با امیدی چه بسا کم که داشتیم شروع به فعالیت های گوناگون را کردیم و فعالیت ها را از سر گرفتیم.
از فعالیت های رسانه ای گرفته تا فعالیت در بخش فرهنگی و خیریه نیز تلاش های شبانه روزی را انجام دادیم تا بتوانیم از این آدرس های ایجاد شده دوباره مصدر خدمت به وطن عزیزمان باشیم.
۴ سال زیر سایه ترس، وحشت و سانسور سیستماتیک طالبان فعالیت رسانه ای انجام دادیم،
با پوشش اعتراضات مدنی و حقوق بشری زنان افغانستان به نحوی خواستیم در کنار خواهران مبارز سرزمین مان باشیم.
اما هر روز بدتر از روز قبل فضا برای هر گونه فعالیت مثبت در جامعه از سوی طالبان سلب می شد و ما با هزاران بار ناامیدی دوباره تلاش می کردیم.
روز پنجشنبه ۲۴ جولای ۲۰۲۵ سیاه ترین روز در خاطراتم خواهد بود،چون تمام تلاش ها، مبارزات و… در چند ساعت ازبین رفت.
بعد از مسدود شدن رسانه تحت اداره ام ( خبرگزاری حاما ) نهاد خیریه ای که در آن با جمعی از بهترین انسان هایی که می شناختم، مصدر خدمت به خانواده شهدا، خلنواده های بی سرپرست، ایتام و… بودیم.( موسسه انکشافی و خیریه متحد ) در یک روز از سوی. کور دلان جامعه مسدود شد و تمام تلاش ها و زحمات مان هیچ شد.
اوج ناامیدیکه نمی توان آن را با کلمات توصیف کرد.
بعد از مسدود شدن دفتر خبرگزاری و موسسه انکشافی و خیریه، چند روزی و به اجبار از شهر کابل به سوی ولایت غزنی سفر کردم و با خود می گفتم شاید دوباره اوضاع آرام و بهتر شود و دوباره زمینه فعالیت مساعد گردد.
اما بی خبر از تصمیم تقدیر، پس از گذشت مدتی با دوستان در کابل و خارج از کشور اطلاع یافتم که اوضاع وخیم تر از آن چیزیست که فکرش را می کردم و بعد از دستگیری تعدادی از همکاران، نیز استخبارات در صدد بازداشت متباقی کارمندان و همکاران بودند.
در این مدت، نیروهای استخبارات بارها به اداره رفته بودند و از چوکی دار دفتر جویای حال مان و آدرس خانه مان شده بودند.
تاریخ ۱ آگوست با مشوره یکی از دوستان ساکن در آلمان، اقدام به اخذ ویزه سیاحتی کشور پاکستان نمودم و برای خودم، همسرم و دختر یک و نیم ساله ام نیز ویزه گرفتم.
چند روز بعد زمان با آمدن ویزه و تکت هایمان، ناامیدتر شدم و با خود گفتم، یعنی زمان آن فرا رسیده که از کشورم بروم؟ یا بهتر بگویم از کشور خودم فرار کنم؟
با هزاران ناامیدی با همسرم تماس گرفتم و او را مطلع ساختم و گفتم وسایل مورد نیاز ره جمع آوری کند، او هم همانند هزاران زن تحصیل کرده افغانستان حاضر نبود کشورش، خانواده اش و عزیزانش را ترک کند اما چاره ای دیگر نبود.
روز سفر یا فرار فرا رسید، روز جمعه 15 آگوست سال ۲۰۲۵، با هزاران درد، با هزاران نا امیدی و چشمانی پر از اشک از خانوادهام، کشورم و عزیزانم جدا شدم و بسوی میدان هوایی کابل حرکت نمودم.
در تمام مسیر راه میدان هوایی، درون ام پر از آشوب ، نفرت و کینه بود.
زمانی که به میدان هوایی رسیدیم و بعد از سپری کردن مراحل و… به محل تحویل بیگ هایمان رسیدیم و بعد از چک پاسپورت و ویزه وتکت همه مستقیم بسوی طیاره می رفتند، وقتی نوبت من رسید متاسفانه یکی از نیروهای به اصطلاح امنیتی میدان ( کارمند مخفی استخبارات ) بود، مرا صدا کرد و به گوشه ای برد و سوال ها آغاز شد.
کجا میری؟
چرا میری؟
ای دختر از خودت هست؟
نکاح خط داری؟
کارت تولد دخترت کجاست؟
سوال های بی موردی که نباید پرسیده می شد اما من دلیلش را می دانستم و شخص دیگری داشت به قطعه عمری استخبارات میدان هوایی مخابره می کرد.
اما خوشبختانه با کمی ابراز ناراحتی از سوی همسرم و همکاری نماینده شرکت کام ایر که او هم آمد گفت تمام مسافران در طیاره هستند و فقط منتظر ای شخص هستیم، اجازه می دهید یا ما پرواز کنیم؟
در آخر لطف خداوند شامل حال مان شد و معلوم می شد که اصلا رضایت نداشتند اما اجازه برم دادند و من هم با عجله زیاد بسوی طیاره حرکت کردیم.
یکسال دوری از وطن برای من و خانواده ام همانند یک دهه گذشت، سپری کردن روزهای سخت در اسلام آباد، دیدن مریضی های متعدد دخترم که هر بار مرا تکه تکه میکرد و آرزو می کردم کاش زنده نمی بودم و این روز را نمی دیدم.
هر بار گریه های دخترم بخاطر بازیچه ها و بایسکل طفلانه داغ هایم را تازه می کند، تمام وسایل خانه ام، بازیچه های استفاده نشده دخترم هر لحطه در خاطرات ام میگذرد و لعنت می فرستم به باعث و بانی همه این مشکلات و غم ها.
لعنت بر حکومت استبدادي و ظالمانه طالبان که باعث فرار و مسافرت میلیون ها شهروند افغانستان شده است.
لعنت بر آن روز سیاهی که در رسانه اعلام شد، حکومت جمهوری اسلامی افغانستان سقوط کرده است و این حکومت ظالم و ضد بشر جایگزین شده است.
لعنت بر کسانی که وطن زیبای مان را فروختند و باعث شدند ظالم ترین گروه تروریستی جهان در افغانستان حاکم شوند.
امیدوارم روزی بتوانم با اشتیاق و شوق به وطن ام برگردم،
بار دیگر هوای زیبای افغانستان را تنفس کنم.
در کوچه ها و سرک های پر مهر قدم بزنم و چهره های دختران و پسران سرزمین ام را ببینم که دارند به مکاتب و دانشگاهها می روند.
امیدوارم روزی این آرزوهایم به واقعیت بپیوندد و آن را با خود به گور نبرم.
افغانستان. سرزمین هزاران رنگ، هزاران فرهنگ و عشق و محبت.
نوت: مسئولیت این نوشته بدوش نویسنده آن می باشد.