Menu Close

قصه‌ دو جهان؛زنی‌که اوج گرفت و دخترانی‌که متوقف شدند

نویسنده: فاطمه محبی

امروز پس از آن‌که تلفنم را برداشته و به دنیای مجازی رو کردم، خبری از موفقیت یک زن در بخش نیروهای هوایی ترکیه رسانه‌ها را پر کرده بود، با دیدن این خبر هم از توانایی‌ها و ظرفیت‌های یک زن، خوش‌حال شدم و هم وقتی دختران و زنان سر زمینم یادم آمد، اندکی ناراحتی در دلم نشست، یادم می‌آید دوران دانشگاه دختری بود که رشته‌ای حقوق را می‌خواند و بی‌صبرانه منتظر قاضی‌شدن بود و دختر دیگری بود که آرزوی خلبان‌شدن را در سر می‌پروراند، با دیدن این رویاهای بزرگ واقعا به ذوق می‌آمدم و سرشار از انرژی به درس خواندن ادامه می‌دادم، روزها پشت سرهم سپری می‌شدند و منم به عنوان یک دختر پر تلاش تمام وقت خود را صرف خواندن می‌کردم، هم‌قطارانم به من ایده و انرژی می‌دادند، حضورشان مایه دلگرمی و تشویق من به خواندن و تلاش‌کردن و بهتر‌شدن بود.

با آن‌که با بسیاری از دختران دانشکده‌های جداگانه داشتیم و مشغول خواندن رشته‌های مختلف بودیم، اما گاهی گردهم جمع شده، به شریک‌ساختن ایده‌ها و دانش خود می‌پرداختیم، تلاش می‌کردیم یکی از دیگری یاد بگیرد و به داشته‌هایش اضافه شود، هر کدام رویایی داشت، آینده‌های‌ما را مسجم می‌کردیم، هر کدام از فرد مفیدشدن در آینده می‌گفت، خنده بود، هر از گاهی قهر بود، هر از گاهی هم البته تنبلی سراغ ما می‌آمد، اما هرگز دست از خواندن و تلاش نمی‌کشیدیم، با یک چای داغ و محیط آرام شروع به دانستن چیزهای جدید، شناختن آدم‌های جدید، ایده‌های نو و دنیای جدید می‌کردیم، فکر می‌کردیم هرقدر بخوانیم به همان اندازه بزرگ می‌شویم، هر قدر بدانیم به همان اندازه انسان پخته‌تر می‌شویم، فکر می‌کردیم، هر قدر تلاش کنیم، انسان موفق‌تر و مفیدتر می‌شویم، به همین منوال روزها پشت سرهم با تمام قشنگی‌ها و گاه نا‌ملایمتی‌هایش می‌گذشت و ما بزرگ‌تر و مسولیت‌های ما در قبال خود ما، خانواده، جامعه و کشور ما بیشتر می‌شد.

اما روزی رسید که ما به فراغت نزدیک می‌شدیم و صنف ما به ختم‌شدن، ولی این نزدیک‌شدن به جای آن‌که ما را بیشتر برای آینده درخشان آماده سازد، اضطراب‌ها را افزایش داد و همه چیز از تحولاتی ۱۵ آگست آغاز شد، بله؛ دقیقا! همه چیز از همان آوان آغاز گشت، ذهنیت منی‌که همانند هم‌قطارانم آرزو داشتم، روزی بشود، به عنوان یک انسان مفید عمل کنم، با یک اتفاق دیگرگون گشت، هم‌نوعانم غمگین‌تر از من، همه دچار سراسیمگی شدیم، از ۱۵ آگست بود که روز شماری آغاز گشت، چشم‌انتظاری‌های پر رنگ رقم خورد که تاکنون پایان نیافته‌اند، تقویم دیگر برای ما یک تقویم عادی نبود، چشم ما دنبال یک تاریخ مشخص می‌گشت که از رسانه‌ها برای اجازه آموزش و تحصیل منتشر می‌شد، بررسی‌کردن هر روز هفته، دنبال‌کردن خبرهای رسانه، نا‌امید‌شدن و دوباره امیدوار‌ گشتن، سرازیرشدن اشک و دوباره لب‌خند تلخ‌ زدن همه از آن تاریخ رقم خورد و تاهنوزهم این روند ادامه دارد.

باید بگویم که خبر جنرال‌شدن این زن در ترکیه برای من فقط یک خبر نبود؛ یادآور هزاران رویای خاموش‌شده‌ی دخترانی بود که در سرزمین من منتظر فرصت‌ هستند. زنان افغانستان با استعدادهایی‌که اگر فرصت برای‌شان داده شود، می‌توانند افتخارآفرین باشند، اما تنها چیزی که کم دارند، فرصتی است تا بتوانند این توانایی‌های خود را نشان دهند. امید است روزی برسد که نام دختران این سرزمین نیز در صدر خبرها، نه برای محرومیت، بلکه برای موفقیت‌های بزرگ‌شان بدرخشد.

Related Posts