Menu Close

پنج سال پس از ۱۵ آگست؛ افغانستان در سایه یک گسست تاریخی!

نویسنده: احمد تمیم عظیمی

پنج سال از ۱۵ آگست ۲۰۲۱ می‌گذرد روزی که با سقوط کابل جمهوری افغانستان فروپاشید و طالبان بار دیگر قدرت سیاسی را در دست گرفتند. در این پنج سال در مورد تغییر نظام سیاسی، محدودیت‌های گسترده علیه زنان، بحران حقوق بشر و وضعیت اقتصادی افغانستان بسیار نوشته شده است؛ موضوعاتی که پرداختن به آنها ضروری است. اما در کنار همه این مباحث یک پرسش بنیادی کمتر مورد توجه قرار گرفته است:

افغانستان در این پنج سال چه میزان از ظرفیت آینده خود را از دست داده است؟

این پرسش مسله افغانستان را از سطح رقابت میان جمهوریت و امارت کلان‌تر مطرح می‌کند . موضوع تنها این نیست که چه گروهی در کابل حکومت می‌کند؛ این است که کشوری با نظام آموزشی محدودشده، دانشگاه‌های که بخشِ از استادان و دانشجویان خود را از دست داده‌اند، مهاجرت گسترده نیروی متخصص، فقر مزمن، فرسایش نهادهای دولتی و ناامنی روانی چگونه می‌تواند برای آینده خود دولت و جامعه‌ای پایدار بسازد؟
سقوط یک حکومت ممکن است در یک روز اتفاق بیفتد. اما فرسایش ظرفیت یک کشور معمولاً آرام، تدریجی و گاهی نامرئی است. دانش‌آموزی که از ادامه درس بازمی‌ماند، استاد که مهاجرت می‌کند، پزشکی که دیگر به کشور بازنمی‌گردد، خانواده‌ای که دارایی خود را برای مهاجرت می‌فروشد و کارمند یا افسر نظامی‌ای که به دلیل سابقه خدمت در حکومت پیشین احساس امنیت نمی‌کند، هر کدام بخشِ از آینده افغانستان را از دسترس خارج می‌کنند.
از این منظر ۱۵ آگست را نمیشه تنها با سقوط یک نظام سیاسی خلاصه کرد. این تاریخ را باید آغاز مرحله‌ای از فرسایش سرمایه انسانی، اجتماعی و نهادی افغانستان نیز دانست؛ فرسایشِ که شاید آثار عمیق آن در دراز مدت‌ و حتی دهه‌های آینده آشکارتر شود.

آموزش؛ آینده‌ای که پیش از رسیدن متوقف می‌شود!

شاید هیچ حوزه‌ای به اندازه آموزش فاصله میان افغانستان امروز و آینده آن را آشکار نکند.
پس از بازگشت طالبان محدودیت‌های گسترده بر آموزش دختران به یکی از عمیق‌ترین تحولات اجتماعی افغانستان تبدیل شد. بر اساس داده‌های یونسکو نزدیک به سه میلیون دختر از آموزش متوسطه محروم‌اند و افغانستان همچنان تنها کشور جهان است که در آن دختران به‌طور رسمی از آموزش متوسطه و عالی کنار گذاشته شده‌اند.
اما نگرانی تنها در تعداد دانش‌آموزانی که امروز در کلاس حضور ندارند خلاصه نمی‌شود. آموزش یک فرآیند زمان‌بر و انباشتی است. پزشکی که چند سال بعد باید در شفاخانه کار کند، امروز باید دانشجوی پزشکی باشد؛ معلم آینده امروز در صنف درس می‌خواند؛ و پژوهشگر فردا امروز در دانشگاه شکل می‌گیرد.
لذا نگرانی ما این است که اگر این محرومیت و محدودیت آموزش برای چند سال دیگر ادامه پیدا کند، پیامد آن می‌تواند به خسارات سنگین و آسیب های نسلی تبدیل شود؛ آسیب که جبران آن حتی با تغییر سیاست‌های آموزشی در آینده نیز آسان نخواهد بود.

از سوی دیگر بحران آموزشی افغانستان تنها به دختران محدود نمی‌شود. فقر، ضعف کیفیت و رویکرد آموزش، کمبود فرصت‌های شغلی و دشواری‌های اقتصادی آینده تحصیلی بسیاری از پسران را نیز تهدید می‌کند. به این ترتیب کشور با بحرانی دوگانه مواجه است: بخشِ از دختران از مسیر رسمی آموزش کنار گذاشته شده‌اند و بخش بزرگی از کودکان، چه دختر و چه پسر در شرایطی از فقر، کاهش کیفیت آموزشی و محدودشدن فرصت‌های آینده رشد می‌کنند.
کشوری که امروز در آموزش سرمایه‌گذاری نکند، فردا با کمبود پزشک، مهندس، استاد، معلم، پژوهشگر، مدیر و متخصص نیز روبه‌رو خواهد بود.
نسلی که فرصت آموزش را از دست می‌دهد، تنها یک فرصت شخصی را از دست نداده است؛ در واقع بخشی از ظرفیت توسعه کشور نیز همراه با آن از میان می‌رود.

مهاجرت نخبگان؛ خروج سرمایه‌ای که با آمار مهاجرت سنجیده نمی‌شود

یکی از مهم‌ترین پیامدهای پس از ۱۵ آگست خروج بخش قابل توجهی از نیروی متخصص افغانستان بوده است.
در میان کسانی که پس از ۲۰۲۱ کشور را ترک کردند تنها نظامیان و فعالان سیاسی حضور نداشتند. استادان دانشگاه، پزشکان، انجنیران/ مهندسان، روزنامه‌نگاران، دیپلمات‌ها، پژوهشگران و متخصصان حوزه‌های مختلف نیز افغانستان را ترک کردند؛ افرادی که سال‌ها برای کسب دانش و تجربه حرفه‌ای وقت و منابع صرف کرده بودند.
از نظر من این یک مهاجرت عادی دانست. در شرایط فروپاشی سیاسی و ناامنی خروج گسترده متخصصان می‌تواند به معنای انتقال اجباری سرمایه انسانی باشد.
افغانستان برای تربیت یک پزشک، مهندس، استاد دانشگاه یا متخصص اداره و سیاست‌گذاری سال‌ها زمان و منابع مصرف می‌کند. وقتی این افراد کشور را ترک می‌کنند، تنها نیروی کار امروز از دست نمی‌رود؛ دانش انباشته، تجربه اداری، شبکه‌های علمی، حافظه نهادی و ارتباطات حرفه‌ای نیز تضعیف می‌شود.
ممکن است ساختمان دانشگاه همچنان پابرجا باشد، اما بدون استادان مجرب، کیفیت آموزش کاهش می‌یابد. ممکن است وزارتخانه‌ها و ادارات همچنان فعال باشند، اما با خروج کارمندان باتجربه، بخشِ از حافظه و ظرفیت نهادی کشور از میان می‌رود.
از این رو پرسش اساسی تنها این نیست که چند میلیون شهروند افغانستان مهاجرت کرده‌اند؟ پرسش مهم‌تر این است:
افغانستان چه میزان دانش، تخصص و تجربه انباشته‌شده خود را از دست داده است؟

پاسخ این پرسش را نمیشه با شمارش مهاجران یا آمار مبنی بر مدارک به دست آورد. ارزش واقعی یک متخصص در تعداد سال‌های تحصیل و عنوان شغلی او خلاصه نمی‌شود؛ آنچه از دست می‌رود، بخشِ از سرمایه‌ای است که یک جامعه طی سال‌ها برای ساختن آن وقت گذاشته است.

فقر؛ زمانی که بقا جای آینده را می‌گیرد!

درست می‌پذیریم که فقر پدیده‌ای تازه در افغانستان نیست و نمی‌توان تمام ریشه‌های آن را به ۱۵ آگست نسبت داد. حکومت جمهوری نیز با جنگ، بیکاری، فساد، ضعف نهادی و وابستگی شدید به کمک‌های خارجی مواجه بود؛ جنگی که طالبان نیز یکی از عوامل اصلی آن بودند.
اما تغییر سیاسی سال ۲۰۲۱ اقتصاد افغانستان را با یک شوک عمیق مواجه کرد. پس از بازگشت طالبان اقتصاد کشور در سطحی پایین‌تر تثبیت شد و کمبود فرصت‌های شغلی و بیکاری جوانان همچنان از چالش‌های جدی افغانستان باقی مانده است.
این وضعیت ضمن اینکه یک مسئله اقتصادی است؛ در مورد آینده اجتماعی کشور نیز هشدار می‌دهد.
فقر می‌تواند تصمیم‌های یک خانواده را تغییر دهد. خانواده‌ای که توان تأمین هزینه‌های زندگی را ندارد، ممکن است کودک خود را به جای مکتب وارد بازار کار کند. ممکن است دختر نوجوان را به ازدواج زودهنگام وادار کند. ممکن است خانواده برای تأمین هزینه مهاجرت تمام دارایی خود را بفروشد. جوان دانش‌آموخته نیز ممکن است به جای سرمایه‌گذاری بر تخصص و آینده حرفه‌ای خود همه‌ای توانش را صرف یافتن راه خروج از کشور کند.
در چنین شرایطی فقر می‌تواند افق انتخاب انسان را کوتاه کند.
جامعه‌ای که بخش بزرگی از مردم آن به جای ساختن آینده، برای تأمین نیازهای اولیه امروز تلاش می‌کنند، به تدریج ظرفیت برنامه‌ریزی، نوآوری و توسعه را نیز از دست می‌دهد.
به همین دلیل مسئله افغانستان تنها این نیست که مردم امروز چگونه زندگی می‌کنند؛ مسئله مهم‌تر این است که نسل امروز با چه میزان فرصت و توانایی برای ساختن فردای افغانستان وارد آینده خواهد شد.

۱۵ آگست را از همین منظر باید بیشتر از یک تغییر قدرت سیاسی دید. این روز نقطه‌ای بود که یک نظم سیاسی فروپاشید؛ اما آنچه پس از آن در حال فرسایش است، چیزی بسیار عمیق‌تر از یک ساختار حکومتی است: سرمایه انسانی، ظرفیت نهادی و امید اجتماعی یک کشور.
شاید قضاوت نهایی تاریخ در زمینه ۱۵ آگست تنها در محور این که کدام نظام سقوط کرد و کدام نظم حاکم شد نباشد؛ بر مبنای این پرسش خواهد بود که افغانستان در فاصله این پنج سال چه میزان از ظرفیت ساختن آینده خود را از دست داد.
به امید آزادی و آبادی میهن!

Related Posts