Menu Close

آنچه در مشهد دیدم

در سفرم به ایران در جریان ناآرامی‌های ماه ژانویه، روایت‌های هر دو سوی ماجرا—رسانه‌های دولتی و رسانه‌های مخالف—را نمونه‌هایی از «ناسازگاری شناختی» یافتم

نوشته: داوود مرادیان

در ۹ ژانویه، اعتراضات ضدحکومتی ایران را فرا گرفت و رئیس‌جمهور ترامپ اعلام کرد که شهر مشهد در شمال‌شرق کشور به دست مخالفان «سقوط کرده است».

من از ۲۶ دسامبر تا ۱۴ ژانویه در مشهد حضور داشتم. آنچه در این هفته‌ها مشاهده کردم، به‌مراتب پیچیده‌تر از اعلام رئیس‌جمهور آمریکا بود؛ و نیز پیچیده‌تر از روایت‌هایی که یا از دل تبلیغات رسمی دولت برمی‌آمد یا از رسانه‌های مخالف.

مشهد هرگز برای من شهری بیگانه نبوده است. من اهل هرات، در غرب افغانستان هستم؛ منطقه‌ای که بخشی از حوزه تاریخی ایران‌زمین به‌شمار می‌رود. برای من و میلیون‌ها هم‌وطنم، مشهد یک کانون فرهنگی، زبانی و عاطفی است که بسیار شبیه خانه احساس می‌شود.

این سفر به‌منظور فعالیت‌های مؤسسه پژوهشی‌ای بود که مدیریت آن را بر عهده دارم، «مؤسسه مطالعات استراتژیک افغانستان». در چارچوب آمادگی برای کنفرانس بین‌المللی ما، برای گفت‌وگو درباره تحولات افغانستان تحت کنترل طالبان با نمایندگان دولت ایران، اندیشکده‌ها و دانشگاه‌ها به مشهد رفته بودم. بخشی از مأموریتم نیز ارتباط با دیاسپورای افغان بود.

مشهد دومین شهر بزرگ ایران و پایتخت معنوی جمهوری اسلامی است. آرامگاه امام رضا، امام هشتم شیعیان، در این شهر قرار دارد. همچنین آرامگاه فردوسی—شاعر حماسه‌سرایی که زبان و تخیل فارسی را با «شاهنامه» زنده نگه داشت—در مشهد است و این شهر زادگاه رهبر کنونی جمهوری اسلامی نیز به‌شمار می‌رود. به همین دلایل و دلایل دیگر، آنچه در مشهد رخ می‌دهد در سراسر ایران بازتاب می‌یابد؛ شاید پس از تهران، بیش از هر شهر دیگری.

اعتراضات در میانه دسامبر در مشهد آغاز شد و در ظاهر بیان نارضایتی‌های اقتصادی بود. دولت اصلاحاتی را به اجرا گذاشته بود که باعث جهش ناگهانی قیمت کالاهای اساسی شد و فشار سنگینی بر خانواده‌های عادی وارد کرد. آمارهای رسمی نشان می‌داد که نزدیک به ۳۰ درصد ایرانیان زیر خط فقر زندگی می‌کنند. رئیس‌جمهور ایران—که جراح قلب است—این اقدامات دردناک را «جراحی» ضروری بر پیکر اقتصاد بیمار توصیف می‌کرد؛ تلاشی برای بریدن ریشه‌های فساد و بازگرداندن سلامت بلندمدت. رسانه‌های ایرانی پر بود از مناظره‌های اقتصاددانان و تحلیلگران بازار درباره هزینه‌ها و منافع این اصلاحات.

رسانه‌ها از اعتصاب بازاریان در چند شهر—به‌ویژه در بازار بزرگ تهران—و اعتراضات پراکنده سیاسی در کنار آن خبر می‌دادند. کانال‌های رسمی میان اعتراضات اقتصادیِ «مشروع» و «اغتشاشات فرصت‌طلبانه» و سازمان‌دهی‌شده از خارج تمایز می‌گذاشتند. سخنگوی رئیس‌جمهور همه معترضان را «فرزندان داغدار» خود خواند و تأکید کرد که باید صدای آنان شنیده شود، نه سرکوب.

در مشهدِ روزهای نخست، با تجمعات کوچکی در مناطق نسبتاً مرفه—مانند خیابان احمدآباد و بلوار وکیل‌آباد—روبرو شدم. جوانانی با چهره‌های پوشیده با ماسک، در میان ترافیک و پیاده‌روها می‌چرخیدند و شعارهای سیاسی سر می‌دادند. ممکن بود با هواداران هیجان‌زده ورزشی اشتباه گرفته شوند و دامنه اقدامات‌شان آن‌قدر محدود و پراکنده بود که به‌سرعت قابل پراکنده‌سازی بود. در ۶ ژانویه، تجمع چند ده‌نفره‌ای از کسبه را در محدوده تجاری بازار رضا دیدم. این اعتراضات کوچک و کوتاه‌مدت بود؛ متناسب با ابراز خودجوشِ خشم، نه یک شورش ملی.

اوضاع شامگاه ۸ ژانویه به‌طور چشمگیری تشدید شد. رضا پهلوی، ولیعهد پیشین، ویدیویی منتشر کرد و خواستار اعتراضات سراسری در ساعت ۸ شب به وقت محلی شد. این پیام هم‌زمان بود با پست‌های تحریک‌آمیز مقام‌های آمریکایی، از جمله مایک پمپئو، وزیر خارجه پیشین، که تلویحاً گفت مأموران موساد در میان معترضان حضور دارند. حدود ساعت ۶ عصر، اینترنت و تمامی خدمات تلفن همراه و ثابت قطع شد.

در ابتدا، این قطع ارتباط به‌شکلی عجیب رهایی‌بخش بود: به‌جای فیلتر رسانه‌های حزبی و شبکه‌های اجتماعی، با صحبت کردن با مردم واقعی و تماشای مستقیم، از رخدادها باخبر می‌شدم.

از اتاقم گاهی صدای تیراندازی‌هایی را می‌شنیدم که در شهر می‌پیچید. کمی پس از نیمه‌شب، با دوستی به خیابان احمدآباد و سپس بلوار وکیل‌آباد رفتیم. صحنه‌ها تکان‌دهنده بود: اتوبوس‌ها و خودروهای در حال سوختن، پل‌های عابر تخریب‌شده و چراغ‌های راهنمایی شکسته. دوستم گفت در مناطق کارگریِ اطراف بلوار طبرسی، و نیز در حومه‌های سخت‌تمان و سعیدی، اعتراضات جریان داشته است. به طبرسی رفتیم و خرابی‌های شدیدتری دیدیم—ساختمان‌های عمومی تخریب شده و خیابان‌ها پوشیده از آوار. اما معترضان رفته بودند. پلیس ضدشورش همچنان با موتورسیکلت گشت می‌زد و آتش‌نشانی و نیروهای شهرداری در حال پاکسازی و خاموش‌کردن آتش بودند. آمبولانسی ندیدیم و نشنیدیم.

روز بعد جمعه بود و آیت‌الله علی خامنه‌ای در تهران سخنرانی تندی ایراد کرد و هشدار داد که نظام دیگر «اغتشاشگران» را تحمل نخواهد کرد. رسانه‌های دولتی ناگهان لحن خود را تغییر دادند: آنچه پیش‌تر بحران اجتماعی و اقتصادی خوانده می‌شد، اکنون «قیام مسلحانه» نام گرفت. معترضان، تروریست‌ها، وابستگان داعش، یا عوامل آمریکا و صهیونیسم معرفی شدند.

مشهد در روز، متشنج اما آرام بود. همه انتظار داشتند ساعت ۸ شب دوباره ناآرامی آغاز شود. حدود ساعت ۲ بامداد شنبه، دوباره به احمدآباد، وکیل‌آباد و طبرسی رفتم. خیابان‌ها کاملاً خالی بود—حتی پلیس ضدشورش و نیروهای شهرداری هم نبودند—و دامنه ویرانی از شب قبل هم شوک‌آورتر بود.

آن روز، ترامپ مدعی شد بیش از یک میلیون نفر در مشهد تظاهرات می‌کنند و شهر به کنترل معترضان درآمده است. ادعای دوم تا حدی درست بود، زیرا پلیس ضدشورش و نیروهای امنیتی لباس‌شخصی که شب قبل به‌وضوح حضور داشتند، ظاهراً موقتاً عقب‌نشینی کرده بودند. اما ادعای نخست، درباره شمار معترضان، به‌نظر من بسیار بعید بود. من از چهار نقطه از حدود ده نقطه اعتراضی شهر بازدید کردم (بقیه در محله‌های اطراف بود). این‌ها مناطق محدودی بودند و اعتراضات در هرکدام بیش از سه تا پنج ساعت طول نکشید. تصور ده‌ها هزار نفر در این فضاهای شهری هم دشوار است، چه رسد به یک میلیون نفر. این واقعیت وجود صدها هزار شهروند خشمگین و سرخورده مشهدی را نفی نمی‌کند، اما خشم لزوماً به بسیج خیابانی تبدیل نمی‌شود.

شنبه ۱۰ ژانویه، شهر آرام بود. نیروهای امنیتی بسیار آشکارتر و سنگین‌تر مسلح شده بودند. پلیس ضدشورشی که پنجشنبه شب دیدم تفنگ ساچمه‌زنی داشت؛ اکنون برخی با کلاشینکف و حتی تیربار سنگین دیده می‌شدند. از پنجشنبه، صف‌های طولانی مقابل نانوایی‌ها، داروخانه‌ها و فروشگاه‌ها شکل گرفت، چون مردم خود را برای بدترین حالت آماده می‌کردند. پهلوی زمان فراخوان را از ۸ شب به ۶ عصر تغییر داد و از اوایل بعدازظهر، محله‌ها خالی شد؛ آرامشی وهم‌آلود شبیه قرنطینه‌های کووید. آن شب، بنا بر گزارش‌ها، اعتراضات کوچک‌تر و کم‌خشونت‌تر بود.

دولت برای دوشنبه ۱۲ ژانویه، راهپیمایی‌های حامی حکومت را در سراسر کشور سازمان داد. در مشهد، این تجمع‌ها در نزدیکی حرم امام رضا—کانون اصلی شهر—در ساعات روز برگزار شد. من در همان زمان در موزه‌ای در مجموعه حرم بودم که هزاران نفر وارد بلوار امام رضا شدند. زائران، گردشگران و تظاهرکنندگان در هم آمیختند. این مراسم شامل تشییع عمومی ۲۰ نیروی امنیتی بود که گفته می‌شد در ناآرامی‌ها کشته شده‌اند. برخلاف معترضان ضدحکومتی که از شناسایی و تلافی می‌ترسیدند، حامیان حکومت با چهره‌های آشکار پلاکارد حمل می‌کردند. با این حال، عدم‌قطعیت، سردرگمی و ترس محسوس بود.

آن روز آغاز مرحله‌ای تازه بود. زندگی در مشهد به‌تدریج به روال عادی بازگشت؛ اینترنت موسوم به «ملی» (بدون اتصال به بیرون) و خدمات تلفنی تا حدی برقرار شد. رسانه‌های مخالف و برخی تماس‌های محلی از تلفات و بازداشت‌های گسترده خبر دادند. از آشنایان مشهدی پرسیدم آیا شخصاً کسی را می‌شناسند که کشته یا مجروح شده باشد؛ دوسوم گفتند بله. گورستان و سردخانه رضوان برای قربانیان اختصاص یافته بود و سه نفری که می‌شناختم و به آنجا رفته بودند، گفتند صدها جسد در انتظار شناسایی دیده‌اند. چند روز بعد، رسانه‌های دولتی به نقل از یک مقام ارشد امنیتی اذعان کردند حدود ۴۰۰ نفر در مشهد و شهرهای اطراف کشته شده‌اند، اما مدعی شدند ۸۰ درصدشان به‌دست عناصر ضدحکومتی «شهید» شده‌اند. شمار بازداشت‌ها آن‌قدر زیاد بود که یک کلانتری بزرگ برای مراجعه خانواده‌های افراد مفقود اختصاص یافت.

به‌سبب محدودیت‌های ادامه‌دار ارتباطات و اینترنت، بیشتر ما در مشهد همچنان اطلاعات‌مان را از رسانه‌های دولتی، شبکه‌های ماهواره‌ای مخالف و شنیده‌ها می‌گرفتیم. در روزهای پس از ۱۲ ژانویه، رسانه‌های دولتی از بازگشت نظم پس از ناآرامی‌های «ضداسلامی» گفتند. رسانه‌های مخالف—به‌ویژه ایران اینترنشنال—گزارش دادند که ایران در آستانه یک انقلاب تمام‌عیار به رهبری رضا پهلوی است و به پیروزی نزدیک می‌شود. برای ما که در صحنه بودیم، هر دو روایت نمونه‌ای از ناسازگاری شناختی به‌نظر می‌رسید.

گمانه‌زنی درباره آینده ایران اکنون جهانی شده است. چهار سناریوی کلی مطرح است:

نخست، رکود تحت تداوم حاکمیت رهبری که تمایلی به معامله با معترضان یا قدرت‌های خارجی ندارد.

دوم، اصلاحات تحول‌آفرین از درون، شبیه چینِ دوران دنگ شیائوپینگ.

سوم، پیروزی تدریجی یک جنبش مردمیِ غیرخشونت‌آمیز، مانند آلمان شرقی، لهستان یا آفریقای جنوبی.

چهارم، تغییر رژیم خشونت‌آمیز با حمایت خارجی.

هر سناریو مبانی قابل‌تصوری دارد. جمهوری اسلامی ظرفیت خارق‌العاده‌ای در تحمیل و تحمل رنج نشان داده است. مانند بسیاری از رژیم‌های انقلابی، نسبت به خشونت—چه اعمال‌شده و چه تحمل‌شده—مداراگرتر از آن چیزی است که مخالفان می‌پندارند. بنابراین، این چرخه اعتراض و سرکوب نیز می‌تواند بگذرد.

با این حال، بیش از یک قرن است که جنبش‌های مردمی در ایران بارها خواهان حکمرانی پاسخ‌گوتر شده‌اند و به برخی موفقیت‌ها دست یافته‌اند. جنبش «زن، زندگی، آزادی» در سال ۲۰۲۲ با به‌چالش‌کشیدن مؤثر اجرای اجباری پوشش، به پیروزی فرهنگی مهمی رسید. در مشهدِ ژانویه، زنان جوان بسیاری را بدون حجاب در انظار عمومی دیدم و به‌نظر نمی‌رسید با تلافی دولت یا بخش‌های محافظه‌کار جامعه روبه‌رو شوند. خامنه‌ای احتمالاً در سال‌های پایانی عمر سیاسی خود است و جانشینی او می‌تواند فرصتی برای تغییرات تحول‌آفرین از درون فراهم کند. برخی صداها درون سیستم مدت‌هاست چنین خواستی دارند. فاطمه سپهری، زندانی سیاسی اهل مشهد، آشکارا خواستار برکناری رهبر و برگزاری انتخابات آزاد برای تدوین قانون اساسی جدید شده است.

سناریوی پایانی—تغییر خشونت‌آمیز—در انقلاب ۱۹۷۹ سابقه دارد. اما برخلاف آن زمان، امروز برخی از طرفداران انقلاب هم‌زمان خواهان مداخله آمریکا یا اسرائیل برای تحقق آن هستند. هواداران پهلوی در این ماه در مشهد به‌ویژه پرصدا بودند؛ نشانه‌اش فراوانی گرافیتی‌های سلطنت‌طلبانه بر دیوارها و تمرکز تبلیغات حکومتی بر بی‌اعتبارسازی ولیعهد پیشین. در راهپیمایی دولتی، نماینده رهبر در مشهد با یادآوری اینکه شاه—با وجود دهه‌ها «عروسک آمریکا» بودن—در روزهای پایانی عمرش اجازه ورود به آمریکا نیافت، پهلوی را به تمسخر گرفت.

ایرانیان می‌توانند و خواهند توانست سرنوشت کشورشان را رقم بزنند. اما در حال حاضر، کشور در سوگ هزاران کشته است—با شمار دقیق، هویت‌ها و شرایطی که هنوز روشن نیست. عدالت و پاسخ‌گویی برای این قربانیان مسئله‌ای حاشیه‌ای نیست؛ بلکه بنیان هر سناریوی آینده است.

صحنه فرودگاه مشهد در روز خروج من، ۱۴ ژانویه، عمیقاً احساسی بود. تنها شمار اندکی از مسافران توانسته بودند برای آخرین پرواز روز به استانبول بلیت بگیرند. سالن خروج بیشتر شبیه مجلس سوگواری بود تا فضای ترانزیت. مسافران و همراهان‌شان آشکارا می‌گریستند. افزون بر اندوه، اضطراب نیز فضا را پر کرده بود؛ در میان گزارش‌های رسانه‌ای از حملات قریب‌الوقوع آمریکا که می‌توانست آینده‌ای نامعلوم و خشونت‌بار رقم بزند.

هنگامی که هواپیما اوج گرفت، به پرتوهای نوری نگاه کردم که از مسجد گوهرشاد در حرم امام رضا می‌تابید. منطقه تاریخی‌ای که هم مشهد و هم هرات هویت خود را از آن می‌گیرند «خراسان» است—به‌معنای «جایی که خورشید برمی‌آید». در آن لحظه، این معنا برایم تسلی‌بخش بود؛ یادآور سپیده‌دم و وعده شکننده اما پایدار آن.

نوت : مسئولیت محتوای این نوشته بدوش نویسنده آن می باشد.

Related Posts