Menu Close

کابل، دختری با موهای خرمایی

نویسنده: فاطمه محبی

هربار که حادثه‌ای سقوط کابل در پیش چشمانم تجلی می‌کند، تصور می‌کنم پنج سال نه، بل‌که پنج دقیقه هم از این حادثه نگذشته است، اما وقتی آرزوهای را که به اندازه‌ی پنج سال نه، که به اندازه‌ی پنج قرن مقاومت کرده‌اند، به یاد می‌آورم، تازه متوجه می‌شوم که چقدر زمان گذشته است، هنوز آن کابل را خوب به خاطر دارم، روح‌اش زنده بود و نفس می‌کشید، همانند نفس عمیق زیبا و لذت‌بخش، فضایش پر از شعر و موسیقی بود، کوچه‌هایش بوی عشق می‌داد، می‌دیدم مردم با وجود جای هزاران زخم که بر تن داشتند، لب‌خند می‌زدند، هرگوشه‌ای کابل خاطره‌ای زنده بود، هر بار که صبح طلوع می‌کرد، آفتاب کابل را گرم و قلب‌های مردم‌ آن‌را گرم‌تر می‌کرد، باد ملایم با وجود نا‌ملایمتی، هر لحظه تلاش داشت، حتی از گوشه‌ای خبر خوش برساند و در سدد نوازش موهای بلند و خرمایی دختری بود که آواز می‌خواند، رویا در سر می‌پروراند، چشمان‌اش را بسته، غرق در آرامش می‌شد.

هرقدر دشمن سخت تلاش می‌کرد، کابل همانند همان دختر مو خرمایی که با موهایش بازی کرده و بویش می‌کرد، به سان مادری که اولین فرزندش را در آغوش گرفته و بویش می‌کرد، مانند باران که چکه چکه‌اش به زمین زندگی می‌داد و به سان مردی که جذابیتش خیره‌کننده بود، چندبرابر زیباتر می‌شد، هر قدر دشمن تلاش می‌کرد، کابل چندبرابر از او تلاش می‌کرد، زیبا بماند و چیزی از آسمان آبی و خنده‌هایش کم نشود.

این دختر با موهای خرمایی، همیشه به خودش می‌رسید، چنان شاد و هر روز سرشار از آبادی می‌شد که برق رشد و زیباییش زبان‌زد عام و خاص شده بود، هرگز اجازه نمی‌داد، چیزی ناراحتش بسازد، اگر هم گاهی اتفاق ناگهانی رنگ دامن‌اش را از خون رنگین می‌کرد، اما از آن جوهری ساخته و تاریخ را می‌نوشت، گاه ملتهب می‌شد، گاه خندان و شاد، این دختر با موهای خرمایی با وجود تمام دشواری‌ها مقاوم و محکم مانده بود و هر روز آهنگ رویایی تازه را می‌نواخت.

اما یک روز ناگهان همه چیز تغییر کرد، دختر مو خرمایی به یک‌بارگی از جوانی به پیری سقوط کرد، خنده‌هایش رنگ غصه گرفت، رویاهایش آرام‌آرام دست از مقاومت کشیدند، کوچی رخ داد که تمام تار و پوت او را دزدید، لحظه‌های شادش مهاجر شدند، سرگردان و بی‌سرزمین هر طرف پراکنده گشتند، سُرور دلش ناگهان به غم عمیقی تبدیل شد که هیچ‌ موسیقی شادش نمی‌کرد، دختر مو خرمایی دیگر گل به موهایش نمی‌گذاشت، هربار او را می‌دیدیم، به موسیقی غمگینی می‌ماند که یک مادر در عزای فرزندش سر می‌دهد، رنج غریبی در چهره‌اش نشسته بود، پلک‌هایش خسته، چشمان‌اش مه‌آلود، کابلم دختر مو خرمایی من، شاهد غروب خورشیدی بود که عمری با او زندگی کرده بود، هر صبح به او سلام می‌کرد و هر شام با خداحافظی به خداوند امانت می‌داد، اما دیر مدتی شده بود که دیگر خبر از آن طلوع دل‌انگیز و غروب خوش‌آیند نبود، او اندک اندک غمگین می‌شد و این مرا نیز رنج می‌داد.

با وجود تمام این سختی‌ها، اما پی بردم دختر مو خرمایی اجازه نداده، رنج و غصه در نهادش خانه کند، اتفاقات او را خسته کرد، طعم نان تازه‌ای صبح را از او گرفت، باعث شد چشم مردم رنگ غصه بگیرد، با وجود تک تک این رخ‌دادها، قربان کابلم که اجازه نداد، موسیقی درونش خاموش شود، اجازه نداد، دیوهای جهالت نور را از درونش بگیرد، پی بردم دختر مو خرمایی هنوز نفس می‌کشد، گاه در خلوت خود آواز می‌کند، قدم می‌زد، دختر مو خرمایی هنوز دست از امید نکشیده هر چند خسته، اما پایدار حرکت می‌کند، از همه مهم‌تر هر از گاهی شعر می‌خواند، در آیینه می‌بیند و می‌رقصد، هر روز قوی‌تر می‌شود و خود را از سقوط به پیری به پختگی می‌رساند، حیران ماندم این دختر مو خرمایی چقدر با شگفتی مبارزه می‌کند، جوهرش هیچ‌گاه تمام نمی‌شود، می‌نویسد، می‌خواند، گوش می‌دهد که کدام روز پیام آزادی را می‌آورند، کدام روز نوید می‌دهد که بلند شو، پرواز کن دختر مو خرمایی!

Related Posts