نویسنده: فاطمه محبی
امروز عید قربان است، عیدی که همه از ایثار، فداکاری و صداقت حضرت ابراهیم یاد میکنند و با قربانیکردن تلاش میکنند این عید را برجستهتر تجلیل کنند، اما در جغرافیایی به نام افغانستان، پنج سال است که ما دختران نه تنها عید را جشن نگرفتهایم، بلکه بیشتر آرزوها، دلخوشی و آینده خود را قربانی کردهایم. در روزهایی که دیگران سرشار و خوشحال هر طرف میگردند، آمدن عید فقط برای ما قربانیشدن آینده و آرزوهای ما را یادآوری میکند. پنج سال است که دیگر نخندیدهام، امید را همچون داروی کمیاب در دل خود نگه داشتهام، اما نمیدانم تا کی دوام خواهد کرد و این دارو تا چه زمان باقی میماند.
بار دیگر عید و عید قربان آمده است، اما ما دختران این سرزمین پنج سال است که عید را نه با بوی شیرینی و کلچه، نه با لباسهای نو، نه با میوه خشک و نه با عیدی بزرگان، بلکه با دلهرهای که سالهاست مهمان خانه قلب ما شده است، تجلیل میکنیم. دیریست که رویاپردازی را فراموش کردهایم و روز را با هزاران پرسش بیپاسخ که هیچ جوابی برایشان نداریم آغاز میکنیم و هر شب با حسرت داشتن چیزهایی که عادی به نظر میرسند و حق ما هستند، اما ما از آنها محروم شدهایم، به رختخواب میرویم.
گاهی آینده را خیلی دور و شادی را دورتر تصور میکنیم، اما چنان به آینده امیدوار میشویم که هیچ چیزی نمیتواند به آن لطمه بزند و کوچکترین آسیبی برساند. ما گاهی در میان این همه هیاهو و تاریکی چنان به صبح روشن دل میبندیم که گویا نور در یک قدمی ما منتظر ایستاده است و چنان سرشار از روحیه ساختن میشویم که هیچ بنیادی نتواند روح ما را آسیب بزند و خنده را از لبان ما بدزدد.
پنج سال است که با بیرحمی تمام دوام میآوریم، تلاش میکنیم زنده بمانیم و باور و امید خود را نسبت به آینده از دست ندهیم، اما تا به کی قربانیشدن؟ باید روزی تمام شود تا ما بتوانیم دوباره شکوفا شویم، بخندیم، در کوچه و پسکوچهها آواز بخوانیم و دیگر چیزی جز ناامیدی و غم را قربانی نسازیم.
ما دختران افغانستان، هرچند بارها و بارها به ریشه ما تبر زدند تا گوشه عزلت اختیار کنیم و از سبزشدن منصرف شویم، اما برعکس تا به فلک قد کشیدیم. بس است قربانیشدن ما و آرزوهای ما. باید جهان و اندیشهها فکری برای آزادی این نسل دردمند و تشنه دانش انجام دهند تا دوباره بتوان سبز شد و حیات را در رگرگ جامعه و زمان دواند و به جهان و سیاهی فهماند که نور همیشه غالب است و جای خودش را میگیرد.
آری، ما دختران این مرزوبوم باور داریم صبح طلوع میکند و آفتاب دوباره دلهایی را که از فرط نامهربانی یخ زدهاند گرم خواهد کرد. باور داریم دروازههای امید باز خواهند شد، دوباره خواهیم نوشت، دوباره خواهیم خواند و دوباره خواهیم خندید. دوباره به قاصدکها برای نویدآوردن تبسم خواهیم کرد. ما دوباره زنده خواهیم شد و همانند روزهای عید واقعی شاد خواهیم گشت.
درست است که دیوهای شبهای تاریک هر روز بیشتر از پیش بر زندگی ما دختران سایه انداختهاند، اما ما باور داریم فرشتههای دانایی این دیوها را فرار خواهند داد. دوباره معلم از ما درس خواهد پرسید و ما چون طوطی سخنگو لب به سخن خواهیم گشود. چه خوش است آن روزها و باور داریم میان این همه تاریکی، بالاخره نوری از جنس صداقت و امید طلوع میکند.