«همسکوتان» یک تجربه تازه و متفاوت از یک شاعر توانا (نورمحمد نورنیا) در عرصه داستاننویسی است؛ اثری که حداقل برای من تازهگیهایی داشت و برخی از توقعهای من را برآورده کرد. در افغانستان معمولاً نقدها بر داستان از بُعد عنصرهایی صورت میگیرد که لازمه یک داستان میدانند و نقص یا نبود آن را، عیب میدانند. از جمله مهمترینِ این عنصرها، یکی پیرنگ (طرح) است که کسانیکه آشنایی با آن داشته باشند، در هر داستان به دنبال کشف پیرنگ آن داستان میروند. به طبع عوام، پیرنگ هم آنگاه جالب است که بر پایه کشمکشها و بُعدهای مادی ریخته شده و محسوستر باشد. منظور من از بُعدهای مادی، آن گونه سوژههایی است که به ماجراها و مشکلهای انتزاعی ختم نشود. اگر هم داستاننویس به سوژه انتزاعی بپردازد، باید اتفاقها و کشمکشها را عینیتر بسازد. در نظر آنان پیرنگ باید با اتفاقهای محسوستر به نتیجه برسد. اما وقتی موضوع انتزاعی در پیرنگ داستان تکامل یابد و به ثمر برسد، آن چنان حسش نمیکنند. البته باید اقرار کرد که سوژههای عینی را میتوان جذابتر و پیچیدهتر پرداخت، اما پیچ و خمهای سوژههای انتزاعی به آن جذابیت نمیرسد، یعنی در واقع سرگرمکننده نیست. البته سوژه یا مضمون انتزاعی را با پیرنگ عینی هم میتوان پرداخت. آنگاه نویسنده زیرک اگر خواسته باشد، میتواند سوژه اصلی را در لابهلای این پیرنگ بگنجاند و خواننده سطحی را سرگرم کند و خواننده جدی را به فکر بیندازد. اما همسکوتان، چیزی برای سرگرمی ندارد، اما برای فکر چرا؟
همسکوتان چنین چیزی است؛ داستانی برای فکرکردن. داستان در یک فضای خیالی که نماد جامعهای بزرگتر باشد، ساخته شده است اما با شخصیتهای خیلی اندک که از نظر من هیچ یکی شخصیت مرکزیای که بتواند کار خارقالعادهای بکند، نیست؛ بلکه همه شخصیتهای موجود در داستان، همدیگر را تکمیل میکنند و جامعه متحدی را شکل میدهند که منجر به نتیجهای میشود. این اجتماع را کسانی شکل میدهند که در برابر همهچیز سکوت کردهاند. یک جامعه کرخت و گنگ که مردم آن هرچند زبان دارند و توان تکلم نیز در آنهاست، اما به چیز تازهای نمیپردازند و چیزهای قدیمی هم برایشان گویا بیمعنا یا تکراری شده است. حقیقتاً دریافت این نکته که منظور و هدف داستان، جامعه ادبی است یا سیاسی یا در عموم منطقهای را مد نظر دارد، برای من بسیار روشن نیست. میتوان این همسکوتان را به جامعه ادبی هم ربط داد، به جامعه سیاسی و مردمان یک منطقه هم. و هر یک قابل توجیه هم است ولی چون بحث محوری داستان، زبان است، میتوان چنین پنداشت که مخاطب درجه اول این داستان، جامعه ادبی است. در همسکوتان، سخن از ساختن است، ساختنِ واژه و معنا، و سخن از فهمیدن است و درستشنیدن و درککردن، آنچنان که باید سکوت را هم شنید و فهمید و درک کرد.
از نظر من نورنیا، همسکوتان را چنان نمادین ساخته که به دنیای واقعی کمتر بتوان نسبتش را یافت؛ مثلاً در این اجتماع، کسی کاسهای سفالین میسازد و آن را در وسط بازار میگذارد. این کاسه کمکم توجه همه را جلب میکند، گرد آن جمع میشوند و کمکم شروع به صحبت میکنند. در آغاز یکی دو نفر به آن نزدیک میشود، یکی دو نفر به خود جرأت میدهد تا در کاسه سخنی از خود به جا بگذارد. بعد تعداد بیشتر میشود. من با خود اندیشیدم که آیا میتوان این کاسه را نمادی از صفحههای مجازی دانست؟ به نحوی آری، اما نمیتوان چنان نشانهای یافت که به وضاحت این دریافت را تایید کند. در جایی از داستان آمده: «وقتی تصمیم میگیرند که دیگر صدای خود را برای خود نگاه دارند، دیگر هیچ کسی چیزی در کاسه نمیاندازد.» (ص ۷۲) این پیامد کاری است که کسی – خبرنگار یا صاحب رسانهای – در خارج از شهر سکوت، از گفتوگوهای آنها سوءاستفاده میکند. در قسمت دیگر میخوانیم:
پیرمرد نشست.
– من فکر کردم آن مردی که صدای ما را آنسوها میبرد، شاید روزی صدای ما را اینسو هم بیاورد؛ ولی حالا میبینم فقط میبرد.
دختر جوان پرسید: «یعنی چه؟»
– یعنی ما خود را به کسی بیان میکنیم که دیگر ما را به یاد ندارد. فقط از ما استفاده میکند برای اینکه صدای خودش بلندتر شنیده شود. (ص ۷۲)
از اینجا به بعد، باید این سکوت را نه در فضای مجازی (کاسه) بشکنند، بلکه در زندهگی واقعی بشکنند؛ زیرا انداختن سخنان در کاسه، شاید صدا را به جایی برساند، اما آنچنان مفید نیست و آن کسانی هم که صدا را به جاهایی دورتر میبرند، مثل رسانهها، برای منفعت خویش این کار را میکنند و باز صدا به جایی که باید، نمیرسد. آنها پیغامها را میبرند، اما پیغامی نمیآرند.
شخصیتهای داستان نیز میتواند نمادی از دو نوع جامعه باشد: جامعهای بسیار پیشرفته که مردم آن به نحو دیگری از دریافتهای زیستی میرسند و کمکم پا به زندهگی نوینی میگذارند؛ یا جامعهای مثل جامعه افغانستان که غرق در سکوت شده و صداهایی هم که بلند میشود، در فضای مجازی است و اینها جایی را پر نمیکند. سالها قبل یکی از دوستان، شکایتی را در فیسبوک نوشته بود و اضافه کرده بود که «همهرسانی کنید تا به گوش اشرف غنی برسد!» گفته بودم: «مگر ما یازنه اشرف غنی هستیم که او صفحه ما را ببیند و از درد دل تو آگاه شود؟»
جامعه همسکوتان از جایی به این سکوت فرو رفته است که مشخصاً علت آن معلوم نیست؛ گویا ضربهای خوردهاند یا به یک پوچی از گفتنها رسیدهاند که دیگر گفتن را بیمعنا یافته و به سکوت تلخ و بدمزهای رسیدهاند. اما از روی سخنان یکی از شخصیتها میتوان به چنین دریافتی رسید که این جامعه بعد از زخمخوردن به این سکوت رسیده، و آن سکوت هم از ناچاری است: «زن خبرنگار گفت: من با خودم کلنجار رفتم. با اینکه نکند ما یک زخم را رمانتیک میکنیم؛ اما بعد فهمیدم کوزه ماییم و درز کوزه، همان زخم ماست. باید تلاش کنیم تا زنده بمانیم.» (ص ۵۹)
باری، همسکوتان، پر از حرف و حدیثهایی است که میتواند تفسیرهایی هم در پی داشته باشد. گونهای از حرفهای کنایی و نمادین است که چند نمونه از آنها را نقل میکنم:
آن آموزگار ادبیات در لیسه مرکزی همین شهر تدریس کرده بود، زمانی که هنوز شعر را میشد روی تخته نوشت. (ص ۲۴)
نوشتن شعر روی تخته در زمانی، به این مفهوم صرف نوشتن آن روی تخته نیست، بلکه حضور پررنگتر شعر در زندهگی است.
مردمش، هرگز خود را اهل آن [شهر] نمیدانستند. همه میگفتند: «موقت اینجاییم». (ص ۲۴)
درست مثل مردم ما که کشور را از خود نمیدانند؛ همه به فکر فرار و خارجیشدن هستند. پایههای زندهگی را اینجا آن چنان استوار و محکم نمییابند و برای ساختنش هم تلاشی نمیکنند.
صدای قاشق در قاب نبود. (ص ۲۵)
گرسنهگی و فقر!
نانوا از پشت شیشه، نان را با سیخی بلند گرفت؛ اما چشمش به صف نبود. در دلش گفت: «حالا که کسی چیزی نمیگوید، هر کس خواست بردارد» و نان را انداخت: بینوبت، بیعدالت، بیتوضیح. (ص ۲۹)
مردم ما میگویند: «به طفلی که گریه نکند، شیر نیست». مردمی هم که آواز بلند نکنند، عدالتی نخواهند دید.
در همان سرک، دیگر کودکان بازی نمیکردند؛ بلکه سنگ جمع میکردند. برای جنگ نه، بلکه برای «نزن» گفتن. بهترین روش برای «نزن» گفتن به دیگری، این بود که به او نشان بدهی که تو هم زدن را یاد داری و برای نشاندادن زدن، سنگ لازم بود. (ص ؟)
جایی که سخن و حرف، به مصلحت و آرامش و تفاهم نینجامد، آدمی ناچار دست به خشونت و پرخاش میبرد. در آنجا واکنش فزیکی حرف میزند، نه واژهها.
وقتی نمیدانی برای کی نوشته میشود، مثل حرفزدن در اتاق خالی است. (ص ۴۹)
نورنیا در اکثر جاها تاکید بر درستشنیدن و فهمیدن دارد. در جایی دیگر میخوانیم: «آنها بالاخره یاد گرفته بودند که شنیدن، پیش از جوابدادن است و این، شاید نخستین نشانه بازسازی شهر از درون آدمها بود.» (ص ۶۰) هدف تنها شنیدن نیست، بلکه شنیدهشدن هم است. و این شنیدن و فهمیدن، مرحلهای قبل از جوابدادن است. جایی که جوابدادن، بدون شنیدن و فهمیدن باشد، کار به زبان فزیکی میکشد و این فعل نماد تمدن و زیست شهری نمیتواند باشد.
من نمیخواستم پسرم چیزی بداند؛ ولی میبینم ناداننگهداشتن، خطرناکتر است. (ص ۵۴)
این گونه درستی از فهم در پیشرفت اجتماعی است. در جامعه ما هنوز مردم فکر میکنند، البته صرف برای منافع شخصی خود فکر میکنند، که ناآگاه بودن زیردستان، مخصوصاً طبقه اناث، میتواند خطرها را دور داشته باشد؛ اما قضیه برعکس است: آگاهی و دانش برای همه است و از آن باید همه مستفید شوند و این نهتنها خطری ندارد، بلکه خطرهای دیگر اجتماعی را کاهش میدهد.
یعنی هر چه گفته شد از طرف من، چیزی نبود که من میخواستم بگویم. (ص ۶۳)
این سخنی است که یک زن در داستان میگوید. وضع قدیمی و دوامدار و حتا فعلی جامعه چنین است. از طرف زن تصمیم گرفته میشود و بهجای او در موقعیتهایی کسان دیگر سخن میزنند. شاید در برخی موارد این از روی وکالت رسمی یا سنتی باشد، اما این طرز دید (سخنراندن بهجای زن) تعمیم داده شده و بُعدهای مختلفی از زندهگی زنها را در این اجتماع فرا گرفته است.
در برخی از جاها، نکتههایی از داستان من را یاد برخی از اندیشهها و حرفهای جاندار بیدل میانداخت؛ مثلاً در جایی میگوید: «همان وقتها بود که یاد گرفت گوشدادن یعنی نجات.» (ص ۲۶) بیدل میگوید:
نجات میطلبی خاموشی گزین بیدل
که در طریق سلامت خموشی استاد است
هرچند بیدل میگوید که خموشی نجات است و نورنیا گوشدادن را نجات میداند؛ اما هر دو لازم و ملزوم یکدیگرند. سکوت نکنی، گوشدادن ممکن نیست. و از جهت دیگر، هر دو نجاتدهندهاند و خصلت مشترک دارند.
یا در جایی دیگر در مورد خاک آمده: «یادت هست وقتی خُرد بودی اولین پیالهات درز کرد؟ گفتی پیاله هم دل دارد، خاک هم دل دارد، نیاز به نوازش دارد، اگر زود شکل بدهی، میشکند.» (ص ۹) بیدل میگوید:
ابر شوق میبارد، سبزه حسن میکارد
سنگ هم دلی دارد، طرفه کوهسار است این
نخستین قدم:
وقتی نخستین اثر نویسندهها را میخوانیم، دلهره میداشته باشیم. آدم حس میکند که ممکن است جایی پای نویسنده بلغزد و یک حرف نامناسبی بیاورد یا چنان از روی نویسنده دیگری تقلید کرده باشد که حس خوب را از آدم بگیرد؛ چون به قدر کافی آزمودهشده و توصیهشده نیست. در کار نویسندههای تازهکار، گفتوگوهای بسیار خام و ناپخته دیده میشود که گاهی آدم از خواندن آن خجل میشود و گاهی هم مشمئزکننده است. در آغاز همسکوتان من باز هم چنین دلهرهای داشتم، اما فراموش کرده بودم که نورنیا، استادی است که عمری را با ادبیات گذرانده، سنی ازش گذشته، کتابهای فراوانی خوانده و پیش از این هم قلمفرسایی فراوانی کرده است، هرچند آن نوشتههای قدیمی در زمینه ادبیات داستانی نبوده باشد. در همسکوتان شخصیتها بسیار مطمین و فضا عمیق و مناسب، و گفتوگوها از آن هم مناسبتر بود. مضمون داستان به قدر کافی عمیق و سنگین است که شخصیتها میآیند و متناسب با آن حرفهایی میزنند که اثر ناآشنایی نویسنده با داستاننویسی در آن حس نمیشود.
عیب و ایرادهایی نیز شاید در این داستان باشد که در افغانستان برای بیان آنها انسانهای خبره فراوانند و میتوانند روی آن انگشت بگذارند. برای من دیدن زیباییها و کمالات و ویژهگیهای برتر یک اثر، میسرتر است و چشمان من این شکلی کار میکند و در یافتن نقصها و عیبها، ضعف دارم. پس این بحث را میگذاریم بر دوش دیگر خوانندهها و داستانشناسها.
از فرهنگ ما:
برخی از نویسندههای ما، مخصوصاً جوانها، از کاربرد بسیاری از واژههایی که در افغانستان معمول است، دوری میکنند. علتش آن است که مطالعه آنها بیشتر در زمینه ادبیات ایران بوده و همچنین با دستور زبان و برخی از مقولههای دیگر زبانشناسی و واژهشناسی ناآشنا هستند. مطالعه مداوم ترجمههای ایرانی و آثار نویسندههای ایرانی، بدون شک تاثیر فراوانی بر کلام و طرز نوشتار نویسندههای ما گذاشته است. و عدم آشنایی کافی از دستور زبان و مقولههای زبانشناسی و واژهشناسی این را باعث شده که بپندارند همه آنچه در کتابهای واردشده از ایران است، ادبی میباشد و آنچه در گفتار عامیانه افغانستان کاربرد دارد، ادبی نیست. نورنیا این هنجار را شکسته است. هرچند او دوکتورایش را از ایران گرفته است و مدت درازی هم میشود که در ایران زندهگی میکند و به یقین اکثر کتابهایی هم که خوانده محصول ایران باید بوده باشد، با آن هم او در همسکوتان کمترین اثرپذیری را از خود نشان داده و بسیاری واژههای معمول در افغانستان را بدون دلهره در داستانش جا داده است؛ مثل این واژهها:
- خریطه
- شوتکردن
- گچ
- ترموز
- اشتوب
- چاینک
- درزکردن
- سیم (لین/کیبل)
- کومه (گونه)
- بوتل
- چراغ تیلی
- پکه
- تفنگ
- سرک
- شِرِش
- توته
- چاقو
- کمپیر
- فیرکردن
- قاتشدن
- تشله
- پخسه
رویهمرفته، همسکوتان سرشار از پیام است و این پیامها هم بهصورتی در داستان مطرح میشود که شبیه درد است. دردی که نویسنده آن را توسط یک جامعه کوچک و نمادین، تبارز میدهد. اگر دقت کنیم، در افغانستان همه حرف میزنند ولی هیچ گوشی شنوا نیست. درد ما نداشتن گوش شنواست، مرجعی که به داد ما برسد. وقتی گوشی برای شنیدن نباشد، هر قدر هم فریاد بلند شود، سودی ندارد. تکامل فکری شخصیتهای همسکوتان اینگونه است که نخست خود سکوت میکنند و بعد به درک دیگران میرسند. آنها به موقع حرفهایی هم میزنند اما قضاوتی در کار نیست. جامعه همسکوتان، به عدم قضاوتِ پیش از شنیدن میرسد. آنها این گونه بنای شهریسازی آن محله را میگذارند.
به امید روزی که در افغانستان ما واقعاً شنونده شویم و شنونده نیز داشته باشیم. آنگاه ناگزیر حرفها بکر و پرمایه و راست خواهد شد.