Menu Close

نسل جوان و تحصیل‌کرده افغانستان؛قربانیان خاموش بی‌سرنوشتی

نویسنده: بشیر بیژن بیغم

اگر کسی دیگر نمی‌گوید، من می‌گویم؛ اگر صدای این نسل در هیاهوی سیاست، قدرت و منافع شخصی گم شده است، باید کسی باشد که از درد آن سخن بگوید.
نسل جوان و تحصیل‌کرده افغانستان، یکی از آسیب‌پذیرترین قشرهای جامعه امروز ماست؛ نسلی که سال‌ها درس خواند، زحمت کشید و با امید ساختن آینده‌ای بهتر بزرگ شد، اما امروز با درهای بسته، فرصت‌های محدود و آینده‌ای مبهم روبه‌رو است.
نه فرصت کافی برای کار دارد، نه سرمایه‌ای برای ایجاد کسب‌وکار و نه پشتوانه‌ ی که بتواند به آن تکیه کند. بسیاری از این جوانان پنج سال است که در میان بیکاری، محرومیت و انتظار، روزگار می‌گذرانند؛ با این امید که شاید روزی دانش و شایستگی‌شان ارزش پیدا کند. آنان مانده ‌اند تا در وطن خود زندگی بسازند، عزت نفس‌شان را حفظ کنند و سربار دیگران نباشند؛ اما تا چه زمانی می‌توان از یک نسل خواست که فقط صبر کند؟
درد این جوانان تنها بیکاری نیست؛ درد بزرگ‌تر، نادیده‌گرفته‌شدن است. جوانی که سال‌ها درس خوانده، اما برای یافتن شغل با بن‌بست روبه‌رو می‌شود، چگونه به آینده امیدوار بماند؟ چگونه می‌توان از او انتظار داشت که به دانش و تلاش خود باور داشته باشد، وقتی فرصت‌ها گاهی بیش از شایستگی، تحت تأثیر سرمایه، رابطه و نفوذ قرار می‌گیرند؟
این جوانان نه لزوماً سیاست‌مدارند، نه فرزندان صاحبان قدرت و نه همه از خانواده‌های ثروتمند هستند. بسیاری از آنان فرزندان خانواده‌های عادی‌اند که با هزاران دشواری هزینه تحصیل‌شان را فراهم کردند تا شاید فرزندان‌شان آینده‌ای متفاوت داشته باشند. امروز اما همان خانواده‌ها شاهدند که سال‌ها تلاش و تحصیل، لزوماً به فرصت کار و زندگی آبرومندانه منتهی نمی‌شود.
پرسش روشن است: آیا نداشتن سرمایه و رابطه باید به معنای محروم‌شدن از فرصت پیشرفت باشد؟ آیا جوانی که تخصص و توانایی دارد، تنها به این دلیل که پشتوانه اقتصادی ندارد، باید از ساختن آینده خود ناامید شود؟
در حالی که قراردادهای اقتصادی واگذار می‌شوند و منابع طبیعی کشور استخراج می‌گردند، مردم حق دارند بدانند این ثروت‌ها چه سودی برای جامعه دارند و چه سهمی از فرصت‌های ایجادشده به جوانان متخصص می‌رسد. معادن و منابع طبیعی، سرمایه ملی‌اند؛ ارزش واقعی آن‌ها زمانی آشکار می‌شود که درآمدشان به بهبود زندگی مردم، ایجاد اشتغال و توسعه کشور کمک کند، نه این‌که فرصت‌ها تنها در اختیار گروه محدودی باقی بماند.
ثروت واقعی افغانستان تنها در معادن آن نیست؛ بزرگ‌ترین سرمایه این کشور، جوانانی‌اند که دانش، توانایی و انگیزه ساختن آینده را دارند. نادیده‌گرفتن این سرمایه انسانی، زیانی است که پیامدهای آن نه‌تنها امروز، بلکه در سال‌های آینده نیز احساس خواهد شد.
حکومت در برابر این نسل مسئولیت دارد؛ مسئولیتی که باید در عمل دیده شود: استخدام بر پایه شایستگی، توزیع شفاف قراردادها، ایجاد فرصت‌های عادلانه کاری، حمایت از کسب‌وکارهای کوچک و فراهم‌کردن زمینه مشارکت جوانان متخصص در پروژه‌های ملی. جوانان امتیاز ویژه نمی‌خواهند؛ آنان تنها می‌خواهند فرصت داشته باشند تا با تلاش خود زندگی بسازند و بدون وابستگی به قدرت و ثروت دیگران، آینده‌شان را تعیین کنند.
بی‌طرفی سیاسی نباید به محرومیت اقتصادی منجر شود و نداشتن سرمایه نباید سرنوشت یک انسان را تعیین کند. جوان تحصیل‌کرده حق دارد در وطن خود کار کند، درآمد داشته باشد، خانواده تشکیل دهد و احساس کند که دانش و تلاشش بی‌ارزش نیست.
تئودور آدورنو، فیلسوف آلمانی، در عبارتی مشهور می‌گوید: «زندگیِ نادرست را نمی‌توان به‌درستی زیست.» این سخن ما را به پرسشی جدی می‌رساند: چگونه می‌توان از جوانان انتظار داشت زندگی شایسته‌ای بسازند، وقتی فرصت‌های ساختن چنین زندگی‌ای از بسیاری از آنان دریغ شده است؟
زندگی تنها نفس‌کشیدن و گذراندن روزها نیست؛ زندگی یعنی فرصت آموختن، کارکردن، انتخاب‌کردن و امیدواربودن به فردا. وقتی جوانی بهترین سال‌های عمرش را در انتظار یک فرصت سپری می‌کند، مسئله تنها سرنوشت یک فرد نیست؛ مسئله آینده یک جامعه است.
اگر امروز صدای این نسل را نشنویم، فردا چه کسی پاسخ‌گوی استعدادهای خاموش‌شده، سال‌های ازدست‌رفته و امیدهای ازدست‌رفته آن خواهد بود؟
اگر کسی دیگر نمی‌گوید، من می‌گویم؛ زیرا این نسل ترحم نمی‌خواهد، عدالت می‌خواهد؛ امتیاز نمی‌خواهد، فرصت می‌خواهد؛ و چیزی بیش از این نمی‌خواهد که بتواند در وطن خود، با دانش و شایستگی زندگی بسازد.
آینده افغانستان را نمی‌توان با نادیده‌گرفتن جوانانش ساخت؛ نسلی که امروز از فرصت محروم می‌شود، همان نسلی است که فردا باید بار مسئولیت این کشور را بر دوش بکشد.
نوت: مسئولیت کامل این نوشته بدوش نویسنده آن می باشد.

Related Posts